تبليغاتX
خرچنگ زاده - بهاریه 2

خرچنگ زاده

در غربت

بهاریه 2

و این سومین بهاری است که بی تو آغاز می شود. حالا دیگر این روزهای آخر اسفند امسال و این باران های بی وقفه و پرشتاب که گاهی دلشان آن بالاترها یخ می زند و برف می شوند و این ابرهای شتابان و آن باد نما که دارد مدام می چرخد و می چرخد و یا آن پشته برف کنار خیابان که با اکراه چکه چکه آب می شود ، حالا همه اینها دارند نوید بهار را می دهند. و من اینجا در کناره همین اتاق شبهای زمستانی و نمدار نشسته ام و برای سومین سالی که در فراق تو نو می شود بهاریه می نویسم.

فکرش را بکن. چه بهاریه ای می شود این داستان. چه بهاریه ای بنویسند این دست های یخ زده و ذهن مشوش و ناتوان.  چه دلی می خواهد از بهار نوشتن و از سبزه و گل و بنفشه و هم آواز شدن با چلچله ها و هم پرواز شدن با کبوتر ها و هم رنگ شدن با جوانه های تازه سر بر آورده ... وقتی تو در کنار نباشی. وقتی تو در کنار نباشی و من جایی دیگر، جایی که مرگ آرام و خاموش متولد می شود ، چگونه می توان از بهار تمنای نو شدن داشت؟

خوشی من نهایتا ساعتی است که تو زنگ بزنی و با آن صدای خش دار و غصه آلودت ، گویی که هیچ دردی نیست و هیج غمی نیست ، عید را از آن راه بعید تبریک بگویی و سر سلامت باش بدهی و آرزوهای قشنگ سر سفره هفت سین را خودمانی زمزمه کنی. و من با همین دل شکسته و بی تاب همه حواسم این باشد که زودتر بی آنکه بغض راه صدایم را ببندد ، این دیالوگ غم بار را تمام کنم و بروم زیر آن پتو، مثل دوران کودکی انگار که خواب وحشتاکی سراغم آماده باشد، مات و مبهوت لحظه های تاریک را سپری کنم.

می دانم آقا جان. می دانم بهار است و از غم و درد گفتن خوبیت ندارد. اما چه کنم. اختیار این دل دیگر از دست رفته است. اسفند که می شود ، از همان روزهای اول هر چه هست دیگر شکست است و هزیمت. می دانم غصه ات را افزون می کند اما بگذار این غم ها بین خودمان تقسیم شود. این طور دیگر شاید آن بغض های فروخفته ، ناجوانمردانه و بی رحم راه گلو را نبندند. شرمنده ام از اینکه تلخم و غم آلود. شرمنده ام که تاب دوری سفره هفت سین و آن بوسه های سال نویت را ندارم. شرمنده ام که این روزهای خانه تکانی دست تنهایت گذاشته ام. شرمنده ام از این بهاریه آقا جان. مرا ببخش.

+ نوشته شده در  2009/3/17ساعت 23:30  توسط هاتف