بهاریه 2
فکرش را بکن. چه بهاریه ای می شود این داستان. چه بهاریه ای بنویسند این دست های یخ زده و ذهن مشوش و ناتوان. چه دلی می خواهد از بهار نوشتن و از سبزه و گل و بنفشه و هم آواز شدن با چلچله ها و هم پرواز شدن با کبوتر ها و هم رنگ شدن با جوانه های تازه سر بر آورده ... وقتی تو در کنار نباشی. وقتی تو در کنار نباشی و من جایی دیگر، جایی که مرگ آرام و خاموش متولد می شود ، چگونه می توان از بهار تمنای نو شدن داشت؟
خوشی من نهایتا ساعتی است که تو زنگ بزنی و با آن صدای خش دار و غصه آلودت ، گویی که هیچ دردی نیست و هیج غمی نیست ، عید را از آن راه بعید تبریک بگویی و سر سلامت باش بدهی و آرزوهای قشنگ سر سفره هفت سین را خودمانی زمزمه کنی. و من با همین دل شکسته و بی تاب همه حواسم این باشد که زودتر بی آنکه بغض راه صدایم را ببندد ، این دیالوگ غم بار را تمام کنم و بروم زیر آن پتو، مثل دوران کودکی انگار که خواب وحشتاکی سراغم آماده باشد، مات و مبهوت لحظه های تاریک را سپری کنم.
می دانم آقا جان. می دانم بهار است و از غم و درد گفتن خوبیت ندارد. اما چه کنم. اختیار این دل دیگر از دست رفته است. اسفند که می شود ، از همان روزهای اول هر چه هست دیگر شکست است و هزیمت. می دانم غصه ات را افزون می کند اما بگذار این غم ها بین خودمان تقسیم شود. این طور دیگر شاید آن بغض های فروخفته ، ناجوانمردانه و بی رحم راه گلو را نبندند. شرمنده ام از اینکه تلخم و غم آلود. شرمنده ام که تاب دوری سفره هفت سین و آن بوسه های سال نویت را ندارم. شرمنده ام که این روزهای خانه تکانی دست تنهایت گذاشته ام. شرمنده ام از این بهاریه آقا جان. مرا ببخش.